ღ.•*♥*•.ღترنم اشکبوسღ.•*♥*•.ღ
پرستويي كه مقصدرادركوچ ميبيند،ازويراني لانهاش نميهراسد.....پس اگرمقصدپروازاست،قفس ويران بهتراست
الهی! الهی ؛ تن به سوی کعبه داشتن چه سودی دهد ، آن را که دل به سوی خداوند کعبه ندارد . الهی ؛ خوشا آنانکه در جوانی شکستند که پیری خود شکستگی است . الهی ؛ اگر عنایت تو دست مارا نگیرد از چهل ها چلّه ماهم کاری نیاید . الهی ؛ تو پاک آفریدی و ما آلوده کردیم . الهی ؛ وای بر من اگر دلی از من برنجد . الهی ؛ پیشانی بر خاک نهادن چه آسان است ، دل از خاک برداشتن دشوار است . الهی ؛ شکرت که به بلای شهرت مبتلا نشدم . الهی ؛ شکرت که حقیر و فقیرم نه امیر و وزیر . الهی ؛ توبه از گناه چه آسان است توفیق ده که از عباداتمان توبه کنیم . الهی ؛ آنکه تو را دوست دارد چگونه با خلقت مهربان نیست . الهی ؛ همه از مردن می ترسند و حسن از زیستن که این کاشتن است و آن درویدن . الهی ؛ همه می گویند بده حسن می گوید بگیر . الهی ؛ سر تا سر ذرات عوالم وجود در جنب و جوشند ، چگونه حسن خاموش باشد . الهی ؛ آن را که عشق نیست ارزش چیست ؟ الهی ؛ خروس را سحر باشد و حسن را نباشد . الهی ؛ از من آهی و از تو نگاهی . الهی ؛ وسعت جهان کیانی که این است ، فسحت عالم ربانی چون خواهد بود ؟ الهی ؛ عمری آه در بساط نداشتم و اینک جز آه در بساط ندارم . الهی ؛ عارف را به عرفان چه کار ، عاشق معشوق بیند نه این و آن . الهی ؛ عقل و عشق ، سنگ و شیشه اند ؛ عاشقان از عاقلان نالند نه از جاهلان . الهی ؛ اگر کودکان سرگرم بازی اند ، مگر کهنسالان در چه کارند ؟ الهی ؛ چه رسوایی از این بیشتر که گدا از گدایان گدایی کند. الهی ؛ جز این نمی شد ، با که در آویزم. تو با اون مر مر چشمات واسه من خواستنی هستی مه و ماه درچمنزاران سرگردانند. مرتع و دشت نمی دانند لحظه هابارانند. بادراگفتم -دردامنه ها- باغ هاحیرانند سبزه زاران را بایدگفت لحظه هابارانند. ◘ ای لبانت عسل ییلاقی! ماه و خورشید ازما ازچه روگردانند؟ باغم بی حاصلی کنارمزرعه ی سبز دیده به ره ایستاده ام که بیاید ترسم ازان است کان پرستوی زیبا روی چمن های سبزسینه نساید. *** مانده ام اکنون نگاه دوخته بردشت -شاخه ی خشکی نشسته درره باران- شایدزان سوی قله سرکشدارام دودمهی روی شاخه های درختان. باغم بی حاصلی کنارمزرعه سبز منتظرم تاگلی پیام توارد عمرمن این سان به انتظارگذشته ست شایدازاین قصه ابراشک ببارد!
اگرگذشته همان لحظه های زیباباتوبودن است بگذارگذشته پیوسته به یاداورم درباغ خاطری که همیشه سبزاست وذهنی که اغشته به بوی خوش اقاقیاست. اکنده ازمهربه کوچه هامی نگرم این زمان که شهرازفرصت دوست داشتن خالیست من سرشارم نشانی ازمن بجوی سراغی ازمن بگیر درکهندشت خاطرات مرابه هجوم بادمسپار بازبه زیارت این دل بیا! من همیشه عاشقم.
عشق یعنی مستی و دیوانگی عشق یعنی با جهان بیگانگی عشق یعنی اشک و حسرت ریختن عشق یعنی هر چه بینی ، عکس یار عشق یعنی دیده بر در دوختن عشق یعنی در فراغش سوختن عشق یعنی لحظه های ناب ناب عشق یعنی قطره و دریا شدن عشق یعنی با گلی ، گفتن سخن عشق یعنی خون لاله بر چمن عشق یعنی دیده بر در دوختن عشق یعنی در فراغش سوختن عشق یعنی یک تیمم یک نماز عشق یعنی عالمی راز و نیاز عشق یعنی چون محمد، پا به راه عشق یعنی همچو یوسف قعر چاه عشق یعنی بیستون کندن به دست عشق یعنی زاهد اما بت پرست عشق یعنی یک شقایق غرق خون عشق یعنی درد و محنت از درون می گویند شیشه ها دل ندارند ... اما وقتی
روی شیشه بخار گرفته ای نوشتم دوستت دارم ... آرام گریست...!!! ارزوی روی ماهی می کشم حسرت شیرین نگاهی می کشم بخت من انگاه وامیدوصال حسرت شیرین نگاهی می کشم اتشم برخرمن هستی مزن کزدل پرسوزاهی می کشم باامیددیدنت همچون نسیم هرنفس خودرابه راهی می کشم درچمن بانکهت گیسوی دوست عطرصدگل ازگیاهی می کشم ای عجب کین رنج راحت سوزرا ازنگاهیِ ِازنگاهی می کشم منت شاهان نصیب من مباد گرکشم منتِ زماهی می کشم گرپناهی بایدم بردن به خلق دست سوی بی پناهی می کشم الهی می دانی که ناتوانم پس از بلا برهانم قصه به این درازی ! من در یافتم به بازی برآن روز می خندم که یافته می جستم دل و دست از دانش نشستم به نا بینایی می نگرستیم به مردگی می زیستیم الهی نا دیده و ناجسته حاصل ! ای جان و دل را زندگانی و منزل از پیش خطر و از پس نیست راهی بپذیر که جزدوستی توام نیست پناهی الهی اکنون چون بر من است تاوان آفتاب صدق و صفت بر من تابان که بشر از شرک جستن نتوان و به نجاست نجاست شستن نتوان الهی تو غیب بودی و من عیب بودم تو از غیب جدا شدی من از عیب جدا شدم الهی می پنداشتم که ترا شناختم اکنون آن پنداشت و شناخت را در آب انداختم الهی در ملکوت تو کمتر از مویم این بیهوده تا کی گویم الهی نه نیستم نه هستم نه بریدم و نه پیوستم . نه به خود میان بستم لطیفه ای بودم از آن مستم. اکنون زیر سنگ است دستم الهی همه شادی ها بی یاد تو غرور است و همه غم ها با یاد تو سرور است الهی بنیاد توحید ما را خراب مکن و باغ امید ما را بی آب مکن مناجاتنامه خواجه عبد ا.. انصاری
با همون ناز نگاهت توی قلب من نشستی
تو مثه یه طرح زیبا توی نقاشی هستی
تو یه احساس قشنگی تو خودت خواستنی هستی
تو مثه پری چه زیبا بی نیاز از همه اما
من به تو غرق نیازم پرم از عشق و تمنا
وقتی نیستی تو کنارم دلهره دلهره دارم
واسه ی دیدن چشمات لحظه ها رو می شمارم
می گم تنها تو نیازی واسه من آرزو هستی
تو می گی شراب نابی توی لحظه های مستی
تو مثه یه شعر نابی توی دفتر و کتابام
تو به من بخشیدی خوبم همه آرزوی دنیام
فکر اینو نمی کردم که تو راه زندگی ام
سرنوشت بزاره عشقی که هر دم براش بمیرم
آره تو یه عشق زیبا پر از ناز و ادایی
منم اون قربونی ای که میشه واسه تو فدایی
تو به هر سازی که باشی منم اون رقص هماهنگ
واسه نت های نگفتت میشم اون نوا و آهنگ
اسم تو یه واژه ی ناب توی شعر و تو ترانه
می اون خمار چشمات واسه عشقم یه بهانه
اگه تو خواستنی هستی منم اون اوج یه خواهش
واسه دزدیدن چشمات شب و روزم به نیایش
اون روزی که ناز چشمات منو از راحتی روندن
دیگه من ندیدم روزی به چشمم آسوده موندن
همه ی اینا رو گفتم که بدونی که کی هستی
توی دنیای حقیرم تو فقط موندنی هستی
می دونم تو هم مثه من عشقمونو می پرستی
قول بده واسه همیشه پیش من موندنی هستی


عشق یعنی شب نخفتن تا سحر عشق یعنی سجده ها با چشم تر
عشق یعنی سر به دار آویختن
عشق یعنی در جهان رسوا شدن عشق یعنی مست و بی پروا شدن
عشق یعنی سوختن یا ساختن عشق یعنی زندگی را باختن
عشق یعنی انتظار و انتظار
عشق یعنی شعله بر خرمن زدن عشق یعنی رسم دل بر هم زدن
عشق یعنی لحظه های التهاب
عشق یعنی با پرستو پر زدن عشق یعنی آب بر آتش زدن
عشق یعنی سوز نی ، آه شبان عشق یعنی معنی رنگین کمان
عشق یعنی همچو من شیدا شدن
عشق یعنی شاعری دل سوخته عشق یعنی آتشی افروخته
عشق یعنی یک تبلور یک سرود عشق یعنی یک سلام و یک درود
و به وقت رفتن بر جان ما سلام کن
الهی
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |










