ღ.•*♥*•.ღترنم اشکبوسღ.•*♥*•.ღ
پرستويي كه مقصدرادركوچ ميبيند،ازويراني لانهاش نميهراسد.....پس اگرمقصدپروازاست،قفس ويران بهتراست
آن چنان صبورانه عاشقت شدم
و زیر درگاه خانهات،
به انتظار گردش چشمانت نشستهام
که نسیم هم حسودی میکند!پیدا که میشوی
سرانگشتانم مست میشوند
سبز میشوند
من امشب
پروانههایی را که
از دریچههای بارانی چشمانت پرواز کردند،
گردهم آوردم تا ببینند
که من دیوانه تو هستم
و چشم بسته کنار خیالت زندگی میکنم
تو در وجودم میرویی
آن چنانکه علفهای تازه در لابهلای
سنگفرشهای مخروبهای میروید
من میآیم تا تو را بر شانهام بگذارم
و از میان سایههای غلیظ تنهایی
و لحظه های عاجز زندگی بدون عشق
و سراب خاطرهها و روزمرگی لرزان
بیرون ببرم
آخر میدانی
جویباریست که به ابدیت میریزد
همیشه و به هر شکلی به راه خود خواهد رفت
چیزی توان توقف آن را نداردعشق را میگویم
عشق...
عشق نام دیگر توست

ب.ن۱:باسلام.امیدوارم خوب باشید![]()
ب.ن۲:دلم برای همتون تنگ شده ولی همیشه بیادتونم وخالصانه دوستتان دارم![]()
![]()
ب.ن۳:باتبریک سال نو ،سالی سرشارازخوشی وآرامش برای همگی آرزومندم![]()
ب.ن۴:ازهمه دوستانی که دراین مدت منوفراموش نکردن وبه من لطف داشتن کمال سپاسگذار م![]()
![]()
ب.ن۵:به امیددیدارمجددشماعزیزان![]()
ایام بروفق مراد
یاحق

با استفاده از عکس و انتخاب انگشت شخصیت خود را بشناسید.آیا تا به حال بطور دقیق به انگشتان دستان خود نگاه کرده اید؟ تا به حال فکر کرده اید که به کدامیک علاقه بیشتری نسبت به بقیه دارید؟ با دقت نگاه کنید، سپس توضیح مربوط به آن را بخوانید.
انگشت شماره ۱
این انگشت نماد مسایل مادی و ثروت است و کسانی که این انگشت را انتخاب میکنند، اقتصاد دانان خوبی هستند و معمولا از نظر مالی در وضعیت خوبی قرار دارند.
انگشت شماره ۲
این انگشت نماد کار میباشد و اشخاصی که به این انگشت اهمیت بیشتری میدهند انسانهای کاری هستند و بطور کلی وجدان کاری خوبی دارند و موفقیت زیادی در کارها دارند.
انگشت شماره ۳
این انگشت میزان اهمیت به خود فرد را نشان میدهد، افرادی که این انگشت را انتخاب میکنند، در مورد همه چیز اول به خود اهمیت داده و تا حدودی خودپرست و خودخواه هستند.
انگشت شماره ۴
این انگشت نماد محبت و عشق است و کسانی که این انگشت را انتخاب میکنند، انسانهای احساساتی و عاطفی هستند و همواره به دنبال محبت و خوشحال کردن دیگران هستند.
انگشت شماره ۵
این انگشت نماد خانواده و فرزند هست و کسانی که به این انگشت علاقمند هستند، افرادی هستند که به خانواده پایبند بوده و به زندگی مشترک و بطور کلی روابط بین افراد اهمیت می دهند.
فکر نکن بی وفا هستم ، دلم از سنگ نشده...
اعتراف میکنم اینک در حسرت روزهای شیرین با تو بودنم
باور نمیکنم اینک بی توام
کاش میشد دوباره بیایی و یک لحظه دستهایم را بگیری
کاش میشد دوباره بیایی و لحظه ای مرا ببینی
تا دوباره به چشمهایت خیره شوم ، تا بر همه غم و غصه های بی تو بودن چیره شوم...
کاش میشد دوباره بیایی و لحظه ای نگاهت کنم ، با چشمهایم نازت کنم
در حسرت چشمهایت هستم ،چشمهایی که همیشه با دیدنش دنیایم عاشقانه میشد
بگذار اعتراف کنم که بدجور دلم هوایت را کرده
در حسرت گرمی دستهایت ، تا کی باید خیره شوم به عکسهایت ، هنوز هم عاشقم ، عاشق آن بهانه هایت...
کاش بودی و به بهانه هایت نیز راضی بودم ، کاش بودی و من دیگر از سردی نگاهت شاکی نبودم
هر چه خواستم از تو بگذرم از همه چیز گذشتم جز تو ، هر چه خواستم فراموشت کنم همه را فراموش کردم جز تو ، هر چه خواستم به خودم بگویم هیچگاه ندیدم تو را ، چشمهایم را بستم و باز هم دیدم تو را ، هر چه خواستم دلم را آرام کنم ، آرام نشد دلم و بیشتر بهانه تو را گرفت ، هر چه خواستم بگویم بی خیال ، بی خیالت نشدم و به خیالت تا جایی که فکرش هم نمی کنی رفتم...
میخواستم با تنهایی کنار بیایم ، دلم با تنهایی کنار نیامد ، میخواستم دلم را راضی کنم ، یاد تو باز هم به سراغم آمد ، میخواستم از این دنیا دل بکنم ، دلم با من راه نیامد ...
بگذار اعتراف کنم که دلم در چه حالیست ، بدجور از نبودنت شاکیست ، هر جا هستی برگرد که اصلا حالم خوب نیست...
دست دست حالا همه با هم
حالا نوبت فوت کردن شمعِ

دختری از جنس باران
...وجود یخ زده ام را به دستان گرم تو می سپارم
شاید این گرمای عشقت،بتواند احساسات خفته ام را بیدار کند
برایم نجواهای دلنشین فرشتگان را زمزمه کن
با شنیدن صدایت تمام صداهای دنیا را فراموش خواهم کرد
و وقتی باد عطر گیسوانت را به مشامم می رساند مست تو می شوم
تو که از هر زیبایی توصیف ناشدنی ای زیباتری..!
عشق نفرین خداست
قامتی را که برافراشت خدا تا که چون سرو صنوبر باشد
چهره ای را که برافروخت خدا تا چو گلهای معطر باشد کنده شد؛
سوخته شد!!
عشق بیمارش کرد!!
دیگر از عشق مگو گوشه ای خلوت و آهنگ سه تار
یا درازی شب تیره وتار
از خیالات به خود پیچیدن در هیاهوی هجوم تاتار
هیچ یک خواب مرا نرم نکرد
بستر سرد مرا گرم نکرد
عشق آلوده ی اوهامم کرد
شعر شد؛ پخته شد و خامم کرد
دیگر از عشق مگو
آنگاه كه شهابي با خنايگري خاص از پيش چشمانم ميگذرد بنا گاه با خود ميگويم :
ترا خوب ميشناسم پس از كهكشان خيالم بگذر و گيسوان انبوه خود را بر فراز چمن يخ زده وجودم بي افشان .
ارام و با وقار تيري از كمان رهائي بخشت رها كن تا لاي پلك خسته و فرو بسته ام گذر نموده و به تاريكي وجودم اصابت كند .تا شايد قلب متلاطم مرا بشكافد و خون سرخش بر اين وجود حيران انچنان چيره شود كه ديو درونم كه مايه ترديد ترس دلهره و اشفته گي است را غرق خود سازد .
تا انگاه وجودم از غبار غربت و تنهائي بدر امده و نسيم خوش ازادي به پيكرم اب و رنگ و شور وشوق به لبهايم تشنگي كام دل و به قلبم فريفتگي ببخشايد تا خود را در يابم براي شنيدن سخن حق و انگاه از ميان شراره هاي اميد و عشق كه از اوج اسمان بر من ارزاني است نردباني از ابريشم بسازم و به ان ماوا سفر كنم كه برايم خيلي دلپذير است .
چونكه ديگر بر روي زمين ارام نميگيرم ميخواهم در انتهاي پرتو انوار عشق به نوسان در ايم تا در اغوشي مطمئن فرود ايم .خطي بر گذشته كشيده و همه چيز را ازلوح دل پاك كنم چون ديگر همه چيز تمام شده برهنه بر زمين بكر در برابر اسماني كه بايد با ساكناني تازه پر شود قد علم ميكنم و در قنوت وصال اينگونه نجوا ميناميم
خدا يا نصيبم را مسبب ازاديم گردان!
| Design By : Night Melody |








